تبليغاتX
بهانه

خوشه بندی خانوار ها در کافی نت

مراجع اول: سلام آقا لطفا وضعیت خوشه بندی ما را هم در بیاورید.     مدیر کافی نت : سلام کد رهگیری و کد ملییتان را بگویید.مراجع: این این این ... .         مدیر کافی نت : شما در خوشه دو هستید .               ـ یعنی چه . ـ یعنی وضعیت مالی شما متوسط است و به شما یارانه کمتری تعلق می گیرد اعتراض دارید ؟          ـ نه بابا بزن بره معلوم نیست چجوریه.

مراجع دوم : ببخشید مال من راهم بزنید. مدیر: شما در خوشه یک هستید .                ـ یعنی چی ؟ یعنی فقیر هستید و کاملا مشمول یارانه می شوید .                ـ خوب خدار را شکر دستتان درد نکند اعتراضی ندارم .

مراجع سوم: ببخشید زحمت وضعیت ما را هم می کشید؟ .               -مدیر: چشم این هم از مال شما، شما خوشه سه هستید؟               - یعنی چی ؟ یعنی شما جزء پولدارها هستید و وضعیتتان خوب است به شما یارانه تعلق نمی گیرد و اگر بگیرد کم است.                 ـ ( با تعجب) یعنی من که فقط یک موتور سیکلت  و یک خانه ۶۰ متری دارم با وضعیت آن میلیونر که ماشین ۴۰ میلیونی سوار می شود و خانه هزار متری دارد یکی است؟!!!!!!!!! ـ           مدیر : اینطور زده اند. اعتراض دارید؟            - بله که اعتراض دارم .

مراجع چهارم : ....... و الی آخر.

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه پنجم بهمن 1388 و ساعت 18:55 |

ای کاش من هم یک دفتر یار بودم

یکی از دوستان سردفتر ضمن اینکه از اوضاع بد مالی دفترخانه و نداشتن سند می نالید می گفت ای کاش منهم دفتریار بودم : گفتم چطور؟ گفت: به جهت کثرت دفاتر و کمبود دفتریار اصیل  برای دفاتری که فاقد دفتر یار اصیل هستند دفتریار کفیل معرفی می شود و چون تعداد دفتریاران اصیل کم است بعضا یک دفتریار، کفیل دفتریار دو دفتر دیگرغیر از دفتر اصلی خود می شود و چون دفاتر که از دفتریار کفیل استفاده می کنند در سهم دفتریار به کمتر از 15 درصد توافق می کنند لذا بدشان نمی آید که حالا حالاها دفتر یار اصیل نداشته باشند و به ترفندهای مختلف از معرفی دفتریار اصیل طفره می روند. دفتر یار ما هم یکی از همین هاست که در حال حاضر دفتر یار سه دفتر خانه می باشد و مبالغی که از این سه دفتر می گیرد بسیار بیشتر از در آمد منٍ سردفتر است ( البته بدون اینکه هزینه و مسوولیتهای مرا داشته باشد) و چون در آمدش از جای دیگر تامین است طبیعتا برای دفترخودمان زیاد دل نمی سوزاند. ((اینجا بود که آرزو کردم: ای کاش من هم یک دفتر یار بودم )) بعد از تمام شدن حرفهای دوستم من هم در دل با خود گفتم (( ای کاش من هم یک دفتر یار بودم))

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت 11:40 |

این دندان درد لعنتی

دوستی می گفت : در خصوص وقایع جاریه ی کشور نباید سکوت کرد و باید در وبلاگها و سایتها نوشت و مردم را آگاهی داد تا بازیچه دست این و آن نشوند و تا واقعیت ها را بدانند و احساساتی نشوند و دست به کاری نزنند که مورد سوء است اشخاص و گروهها و حزبها قرار بگیرند.

دوست دیگر در جواب او می گفت: نه آقا چه وبلاگی ، چه سایتی و چه نوشتنی هیچ فایده ای در آگاهسازی مردم نخواهد داشت کسی که در حدی است امکانات و سواد آن را دارد که اهل وبلاگ و مطالعه باشد و با سایت اینترنت سرو کار داشته باشد نیازی نیست در هوشیار سازی او مطلب نوشت و شرح وقایع نمود. چون چنین فردی از نظر فکری و تعقل به قدری رشد کرده که بدون خواندن میداند که چه خبر است و کی به کیست. تمام مشکلات ما از بی سوادی و کم سوادی مردم است اگر سطح علمی مردم بالا رود و اهل مطالعه و تفکر باشند هیچ وقت بازیچه قرار نمی گیرند و تا به واقعیت موضوع اشراف نیابند نظر نمی دهند حکم صادر نمی کنند. 

ومن که از امروز صبح از دندان درد شدید رنج می بردم و فکر اجاره آخر برج خانه و مغازه حسابی فکرم را مشغول کرده بود و از طرفی سالگرد ازدواجم نزدیک بود و فکر این بودم که  با این تنگی دست چه هدیه ای برای همسرم بگیرم که در خور زحمات او باشد، از حرفهای آنها سر در نمی آوردم و با خود می گفتم بابا اینها دلشان خوش است از بی کاری و سیری چه حرفهایی می زنند. به قول معروف گشنگی نکشیده اند که عاشقی یادشان برود.! 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 10:3 |

ازدیاد دفاتر _ ایجاد اشتغال_ تسهیل امور ارباب رجوع!!!!!!!

وقتی دست اندر کاران  ازجمله دلایل ازدیاد دفاتر اسناد رسمی را، ((ایجاد اشتغال )) و ((رعایت حال مردم و ارباب رجوع )) عنوان می کردند خیلی برایم قابل درک نبود ولی اکنون می بینم که آقایان نکات و ظرایفی را در نظر داشتند که عقل ناقص ما را یارای راهیابی به آن نبوده است وچیزی را که ما در آیینه هم نمی دیده ایم آنها در خشت خام می دیده اند. شاهد این امر اینکه در خصوص (( ایجاد اشتغال)) جدیدا به جهت ازدیاد دفاتر و وکاهش تعداد اسناد در سطح جامعه  شغلی بسیار جدید که در پهنه هستی سابقه نداشته پیدا شده و برای تعدادی ایجاد اشتغال و آن هم از نوع نان و آب دارش را نموده است و آن چیزی نیست جز شغل (( دلالی اسناد)) . دلالانی که بدین شغل نو پا و شریف مشغولند ازسوی تعدادی دفاترمعظم و معزز اعم از جدید و قدیم بدین کار گمارده می شوند و در ازاء رساندن هر سند به دفترخانه ی طرف حساب مبالغی از سه هزار تومان تا 20 هزار تومان (طبق اطلاعات واصله). و به تناسب سند و چرب و چیلی بودن آن و نیز با توجه به شهر محل فعالیت دلال و سردفتر گاها مبلغ پرداختی به دلال  به مراتب از این هم بشتر می شود.علی ای حال شغل نان و آب داری برای دلالان محترم ایجاد کرده است و البته دفاتری که رقبتی با کار به این دلالان نشان نمی دهند محکوم به فنا هستند مگر اینکه آنها هم تصمیم بگیرند به این سیستم تن دردهند و تعدادی از افراد بی کار را به عنوان دلال مشغول کار نمایند. و اما در خصوص ((راحتی و رعایت حال ارباب رجوع و مردم)) بگویم که خداوند پدر و مادر عاملان ازدیاد دفاتر را بیامرزد و خود ایشان طول عمر با برکت عنایت فرماید که قدمی بس بزرگ و خیر در رعایت حال ارباب رجوع و این مردم زحمت کش که ولی نعمتان همه ماها هستند برداشته اند و دفاتر اسناد رسمی از باب رقابت و حفظ و بقای موجودیت خود از بسیاری از گیر و دارهای قانونی چشم پوشی می کنند و دیگر مراجعه کننده به دفتر نگران این نیست که دفترخانه از او کارت پایان خدمت یا اصل کارت ملی یا شناسنامه بخواهد یا مثلا اورا جهت تمدید برگ تاییدیه تعویض پلاک آواره خیابانها کند یا فلان استعلام را بخواهد و خلاصه از هر جهت با اصحاب معامله مدارا می کنند از طرفی تعدادی دفاتر کار خود را شبانه روزی کرده اند و حتی روزهای تعطیل هم همه جوره در خدمت مراجعه کنندگان هستند و چه خدمتی از این بالاتر به مردم عزیز و اما دفاتری که با مردم مدار نکنند و موارد فوق را رعایت ننمایند حقشان همان که این شغل را رها کنند و به فکر ممر در آمد دگیر باشند. و البته این امر بسیار بزرگ و خدا پسندانه( ازدیاد دفاتر) ثمرات و برکاتی بسیار زیاد تر و پر باز تر از اینها که گفته شد ، داشته و خواهد داشت و دهلی(به ضم دال و هـ ) است که صدای آن بعدها بلند خواهد شد صدایی که گوش فلک را هم کر خواهد کرد .

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه نهم دی 1388 و ساعت 14:32 |

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

میبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین

پیش روراه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی ‌داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجائی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بی ‌حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران ، ‌پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به تاج زین نهاده راه ‌پیمای عراق
می ‌نمید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی‌ وفا دارد حسین

دشمنانش بی‌ امان و دوستانش بی ‌وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می ‌کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می ‌بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی ‌حیا دارد حسین

بعد ازینش صحنه ‌ها و پرده ‌ها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ‌ئی
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم بلب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ‌ریا دارد حسین

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 20:43 |

بهانه

ای عشق همه بهانه از توست

من خامش‌ام این ترانه از توست



آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی

وین زمزمه‌ی شبانه از توست



من اندهِ خویش را ندانم

این گریه‌ی بی بهانه از توست



ای آتشِ جانِ پاک‌بازان

در خرمن من زبانه از توست



افسون شده‌ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست



کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از توست



گر باده دهی وگرنه، غم نیست

مست از تو، شراب‌خانه از توست



می را چه اثر به پیش چشم‌ات؟

کاین مستی شادمانه از توست



پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است که تازیانه از توست



من می‌گذرم خموش و گم‌نام

آوازه‌ی جاودانه از توست



چون سایه مرا به خاک برگیر

کاین‌جا سر و آستانه از توست

((هوشنگ ابتهاج ـ سایه))

بهانه

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 21:6 |
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟

وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
____________________________________
شهریار
+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 14:33 |

وای از اسرار درون دل شب

چندی است امکان ، فرصت و حال و حوصله نوشتن ندارم علتش این است که چند وقتی است رایانه در خانه ندارم و بهترین اوقات هم برای نوشتن اوقات شب است . گویی در ساعات شب اندیشه های ناب انسان ترواش می کند و طبع نوشتن و گفتن از هر دری می شکفد که این حس در روز وجود ندارد .

اگر چه در کودکی از شب وحشت داشتم و از آن بیزار بودم البته نه از تاریکی و سکوت آن و شاید علت آن سابقه ذهنی و خاطرات ناخوشایندی بود که از شب  داشتم. خانواده ی فقیری بودیم چند بار مادرم در نیمه های شب شدیدا مریض شد احساس می کردم برای پدرم بسیار سخت است که ماشین دربستی بگیرد و مادرم را به بیمارستان در مرکز شهر برساند و پول دوا و دکتر بدهد  احساس می کردم بر خلاف روزها که همه بیدارند و همه جا شلوغ است، شبها کسی نیست به داد انسان برسد و در چنین وضعیتی انسان خیلی بی کس و تنهامی ماند.بگذریم.

ولی اکنون می دانم:

 چه حال و هوایی دارند این شبها و چه راز و رمزهایی که در شب نهفته نیست به نظر من جرقه بسیاری از اندیشه های ناب و عمیق و شاهاکارهای علمی ادبی و هنری در شب زده می شود و بسیاری انسانها با استفاده از آرامش و سکوت و تاریکی شب است که بال معنویت می گشایند و به اوج بندگی، عرفان و عبادت می رسند و بیچاره من که از شب غافلم و آنها پی در پی می آیند و می روند  و خوشا به حال بندگانی که شبها را غنیمت می شمارند.

استاد شهریار چه زیبا سلسه شعرهایی در وصف شب سروده است:

وای از اسرار درون دل شب       شب چه ها دیده به عالم یا رب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 20:16 |

به نام خدا

در پست قبل از سختی و جان فرسا بودن اسباب کشی و مستأجری گفتم و گله کردم ولی دیشب وقتی بخشی از زندگی و مبارزات ((شهید سید علی اندرزگو)) را از تلویزیون دیدم احساس شرممندگی کردم و فهمیدم که چقدر کوچک و ناتوان هستم . همسر آن شهید می گفت وقتی از دست ساواک در حال فرار بودیم به شهر مشهد رفتیم و  چون پولی برای تهیه مسکن نداشتیم چند روز در اطراف خواجه ربیع در کنار خیابان زندگی می کردیم تا اینکه پول به دستمان رسید و توانستیم خانه تهیه کنیم و در مدتی که در مشهد بودیم هفت بار خانه عوض کردیم وقتی اینها را می شنوم با خود می گویم آنها چقدر انسانهای مستحکم و قوی بودند و چگونه این همه سختی را تحمل می کردند و چرا من اینگون ضعیف و ناتوانم و سختی های روزگار خیلی زود رنجورمان می کند ؟  مطمئنا ایمان و اعتقاد قوی نمونه عملی همچون شهید اندرزگو را پرورش داده است. همیشه دیدن چنین نمونه های عملی ایمان مان را محکم تر می کند و به واسطه آنها باورهایمان محکم تر می شود و غبار شک و تردیدها را از ذهن و دلمان می زداید .به قول استاد شهریار

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

 و هزاران هزار حرف و جمله و اندرز و نصیحت نمی تواند به اندازه عملی از روی ایمان و اعتقاد بر انسان تاثیر گذار باشد و اندرزگو شدن به اندرزگویی نیست بلکه به عمل است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 9:34 |

با سلام

دو ماهی بود درگیر اسباب کشی و نقل مکان به منزل جدید بودم و فرصت سرکشی و به روز رسانی وبلاگم را نداشتم تا اینکه امروز این فرصت پیش آمد و اندر حکایت اسباب کشی کار بسیار سخت و جان فرساست  جمع و جور کردن و کارتون کردن تا نقل مکان و مستقر شدن در منزل جدید روح و جسم انسان را فرسایش می دهد . خداوند به داد مستاجرین  و خانه به دوشان برسد چه می کشند آنها.

هنگامی که آخرین وسایل را از خانه مستأجری که سه سال شروع زندگی مشترکمان را آنجا بودیم بیرون می بردم و وقتی احساس کردم که آخرین لحظه های حضور من در آنجاست دلم پر از غم و اندوه شد .به هر نقطه و گوشه از در و دیوار که نگاه می کردم بازگو کننده خاطراتی از ایام گذشته بود سه سال پیش بود که بعد از اتمام مراسم عروسی وارد این آپارتمان شدیم چه روزهای شیرین و پر خاطره ای داشتیم تولد پسرم محمد در این خانه بود. اینجا اطاقش بود، در این سالن مراسم نامگذاریش را گرفتیم گاهواره اش آنجا بود کمدش را اینجا گذاشته بودیم، آنجا ، اینجا و ... . چه شبها تا دمدمه های صبح در آغوشم قدم زنان در سالن برایش لالایی می خواندم تا بخوابد اولین خنده هایش در این خانه بود اولین قدمهایش و بسیاری اولینهای دیگر، در و دیوار با من سخن می گفتند وداع بسیار سخت بود چندین بار اطاقها و سالن را چرخیدم و با درو دیوار سخن گفتم .ولی بالاخره باید رفت هیچ چیز برای انسان ماندنی نیست باید حواسمان باشد دلبستگیهایمان شدید نباشد تا دل کندنهایمان راحت باشد چرا که دنیا منزلی موقت است و باید روزی رفت و این رفتن را نباید برای خود سخت کنیم .

+ نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 12:4 |


Powered By
BLOGFA.COM